![]() |
![]() |
|
| ........ |
|
خیلی فکر کردم تا بالاخره رمز وبلاگمو پیدا کردم...روزگار خیلی تند می گذره ولی تکراری...خیلی زوذ محیطه کار خسته کننده شده...
واسه رفع خستگی با همکارا می شینیم همدیگر رو سوژه می کنیم و می خندیم بعد هم کارا رو پاس کاری می کنیم و از اونجایی که من ادم با وجدانی هستم همه اش میوفته گردنه من.... خدا رو شکر یه ترم رو گذروندیم نمره های درخشانی هم تحویل گرفتیم....ای خداوند چه قدر باید تو این راه ها برم و بیام؟؟؟؟خسته شدم دیگه...نصف بنز.ین این مملکت رو من اتیش می کنم... خداوندا نمی توانیم به درگاه تو دعا کنیم تا جنگ را پایان بخشی زیرا می دانیم دنیا رو به این شکل آفریده ای و انسان خود قادر است جاده ی صلح را هموار کند....... یا حق..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 20:23 توسط سامان |
|
|
خوشحالم می بینم که فرصتی پیدا کردم تا یه سری به این دفترچه خاطراتم که حسابی هم گرد و خاک گرفته بزنم...
چه روزگار شلوغ پلوغی شده تو این چند مدت..به قدیما که فکر می کنم می بینم اون موقع چه طوری نشسته بودم یه گوشه و به چرخش چرخ روزگار نگاه می کردم...حالا احساس می کنم وسط چرخه نشستم و دارم می چرخم..نکنه از این چرخش حالت تهوع.......... دو ماهی میشه زندگی تک و تنها رو شروع کردم تو یه خونه ی ساکت و کور....البته فضای داخلشو می گم...وگرنه از لطف بوق و صدای ترمز ماشینا و سیستم ،اون قدرا هم سوت و کور نیست... از سر کار که بر می گردم می شم یه جنازه...حس درس خوندن هم از سرم پریده...اصلا احساس نمی کنم که دانشجو هستم..نا سلامتی دانشجوی ارشد... وای که غذا پختن چقدر سخته و بدتر از اون ظرف شستن....به نظر من ماشین ظرف شویی از یخچال هم می تونه واجب تر باشه... اصلا نمی دونم چی بگم و از کجا شروع کنم...
سال نو مبارک.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 16:17 توسط سامان |
|
|
پسرک از پدر بزرگش پرسید : |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 22:58 توسط سامان |
|
|
چه قدر ضدحاله روز جمعه که برا همه روز اخر هفته و تعطیل هستش و همه تو خواب ناز تا لنگه ظهر هستن بخوات ساعت ۵ صبح بلند شی و ساعت ۵/۵ خودتو برسونی ایستگاه که ساعت ۶ حرکت به سوی کار و یک روز کاری....و تازه اول صبح کاری باشه و ۵ صبح بیدار شدن رو سه بار حس کنی....
تازه همه ی اینا به کنار...روز تحویل سال یا سیزده بدر هم باید سر کار باشی که مبادا چندتا بشکه نفت کمتر بدیم... دوست دارم درسمو ادامه بدم و به دکترا برسم...ولی نمی دونم اگه موفق به تمام کردن ارشد شدم می تونم دکترا هم در بیام؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 1:20 توسط سامان |
|
|
گاهی فکر می کنم که کاشکی من دختر می شدم...چرا اکثریت فکر می کنن که دخترا و یا زنان خیلی مظلوم واقع شدن...در صورتی که هر چی بدبختیه برا مرداست..
تقریبا دو ماهی می شه که مشغول به کار شدم...تازه دارم حس می کنم که ادم فقط به خودش تعلق نداره...یعنی غیر از پدر و مادر و فرزند و زن،به رییس واحد و استادکار و سرپرست شیفت و ... غیره هم می تونه تعلق داشته باشه... با اینکه کار کردن در شرکت نفت مزایای خودشو داره و اگه هم رسمی بشیم که جای خود،ولی شغل ازاد و اینکه ادم اقای خودش باشه یه چیزه دیگه ست... همیشه فکر می کردم که تمام کارا تو شرکت نفت مثل کار بابام پشته میزی هست و خلاصه خیلی راحت..ولی الان که اوضاع رو حس کردم می بینم افکاری بچه گانه ای بیش نداشتم...چی می شه گفت که شی.می کاربردی و مهندسی شی.می سمت های مرتبط با عملیات بهره برداری هستند و این یعنی یه لباس کار و یه کلاه ایمنی و ..... ۹ کیلو وزن کم کردن در عرض یک ماه و نیم باعث شد که تقریبا شاخ های اقای دکتر رو حس کنم...تو این یک ماه دو دفعه مسموم شدم که بار دوم خیلی شدید تر از بار اول بود و وقتی لکه های خون رو تو اس.تف.راغ می دیدم ،از ترس صدای یکی در میون زدن قلبمو می شنیدم.... وقتی اون قدر آب از بدنم رفته بود که چشام سیاهی رفت و گوشام هم زینگ کشید و یه قدم تا فنت کردن فاصله دارم،تازه فهمیدم که مرگ یعنی بدون استفاده از اینه بتونی خودتو ببینی.... آرام باش،توکل کن،تفکر کن سپس آستین ها رو بالا بزن آنگاه دستان خداوند را می بینی که زود تر از تو دست به کار شده اند.....
((گزیده ای از نهج البلاغه))
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 23:47 توسط سامان |
|
|
چند روزی هستش که یه موش داره تو اتاقم پرسه می زنه..دوبار هم مثل پر روها اومده جلوم مانور داده و رفته...شکمش خیلی بزرگه...نمی دونم تپل تشریف داره یا بارداره...دلم نمیاد بکشمش ولی می ترسم اتاقم بشه مدرسه ی موشها...می خوام با چسب موش گیرش بندازم....
یکی از فامیلای بابا بهم قول داده که کارم رو درست می کنه....یه چند روزیه که تو فکر کارم و دارم انتظار می کشم که کی تلفن لعنتی زنگ بزنه و خبر خوشی داشته باشه... سر کلاس زبانکده یه خواهر برادر هستن که همیشه پیش هم می شینن و برادره با اب و تاب از جریانات دانشگاهش واسه خواهرش تعریف می کنه و خیلی صمیمی با هم حرف می زنن و می خندن...خیلی متعجب می شوم و به این نتیجه می رسم که واقعا این صمیمیت و گرمی هم یکی از نعمت هاست که خیلیا ازش محرومن... از دانشگاه خبر رسیده که قراره درس ال.ی پیشرفته رو یکی از استادا برداره که اینقدر با هم جاست فرند هستیم ،که کم مونده وسط دانشگاه با هم کشتی بگیریم....خدا کنه ترم دیگه همه ی درسا ارائه بشه...اگه گذرم بهش بخوره سر کلاس حتما یه برخورد فیزیکی رخ می ده بینمون...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 22:55 توسط سامان |
|
|
INTERVIEW WITH GOD گفتگو با خدا
I dreamed I had an interview with خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي
God asked خدا گفت
So you would like to interview me پس مي خواهي با من گفتگو کني
I said ,If you have the time گفتم اگر وقت داشته باشيد God smiled خدا لبخند زد My time is eternity وقت من ابدي است
What questions do you have in mind چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي
What surprises you most about human چه چيز بيش از همه شما را در مورد
God answered خدا پاسخ داد
That they get bored with child hood اين که آنها از بودن در دوران کودکي
They rush to grow up and then عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد
long to be children again حسرت دوران کودکي را مي خورند
That they lose their health to make اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن
and then و بعد
lose their money to restore their پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند
That by thinking anxiously about the اينکه با نگراني نسبت به آينده
They forget the present زمان حال را فراموش مي کنند
such that they live in nether the آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي
And not the future نه در آينده
That they live as if they will never اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ،
and die as if they had never lived و آنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده
God's hand took mine and خداوند دستهاي مرا در دست گرفت
we were silent for a while و مدتي هر دو ساکت مانديم
And then I asked بعد پرسيدم
As the creator of people به عنوان خالق انسانها
What are some of life lessons you مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي
God replied with a smile خداوند با لبخند پاسخ داد
To learn they can not make any one ياد بگيرند که نمي توان ديگران را
but they can do is let themselves be اما مي توان محبوب ديگران شد
To learn that it is not good to ياد بگيرند که خوب نيست خود را با
To learn that a rich person is not ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که
but is one who needs the least بلکه کسي است که نياز کمتري دارد
To learn that it takes only a few ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي
and it takes many years to heal them ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن
To learn to forgive by practicing با بخشيدن بخشش ياد بگيرند
T o learn that there are persons who ياد بگيرند کساني هستند که آنها را
But simly do not know how to express اما بلد نيستند احساسشان را ابراز
To learn that two people can look at ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک
and see it differently اما آن را متفاوت ببينند
To learn that it is not always ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران
The must forgive themselves بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند
And to learn that I am here و ياد بگيرند که من اينجا هستم
ALWAYS
****تــــــــــــــــــــــــــــولــــــــــدم مـــــــــــــبارک..... باز یک سال زمان پیر شده...منظور همون سال خورشیدی هستش...ما که باهاش کار نداریم.. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 22:57 توسط سامان |
|
|
لطفا ابتدا سوالات را پاسخ دهید و سپس جواب ها رو ببینین .... اما سئوالات !!
جواب ها : مسئله 1 - راننده اتوبوس هم سن شما باید باشد . چون جمله اول سوال می گوید " تصور کنید که راننده اتوبوس هستید."
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 22:36 توسط سامان |
|
|
این ترم مرخصی گرفتم..یعنی اینکه اصلا ثبت نام نکردم...البته اول خواستم ثبت نام کنم..پول رو هم ریختم ولی با خودم گفتم که بهتره این ترم رو مرخصی بگیرم و یه کم دنبال کارام باشم...
اتاق دایره درامد( جایی که واقعا جیب بر ها به بهشت نمی روند)پر از ادمه...ما هم مثل ادم ایستادیم که مثلا کم کم جلومون خلوت بشه و برم جلو برسم به میز یکی از اقایان جیب بر!دیدم که نه بابا فایده نداره..دختر و پسر پا رو کفشو و پاچه ی ادم می ذارن و از سر کول ادم بالا می رن و که برن جلو....بر خلاف تمام اصول خودم مجبور شدم که با یه مشت فوت و فن کشتی و خلاصه لگد و مشت و از این حرفا رسیدم به میز..به اقا می گم که من اصلا ثبت نام نکردم و پرونده ی اموزشی تشکیل ندادم ولی هفتصد و هشت هزار و دویست تومن شهریه ی ثابتو ریختم....می خوام که ترم بهمن بیام..تکلیف پولم چی می شه؟؟گفت اگه بهمن بیایی ثبت نام کنی این پول می ره جای ترمی که نبودی و برای بهمن دوباره باید شهریه ثابت بریزی..گفتم بابا من که اصلا ثبت نام نکردم...بابت اینکه حتی اسمم رو هم تو دانشگاه ننوشتن هم باید پول بدم؟؟گفت تازه اگه ثبت نام کنی و مرخصی بگیری می تونی نصف مبلغ رو بدی بابت مرخصی!!!! من نمی دونم این قوانین اشغال رو از کجا میارن...اون طرف می گن بخشنامه شده که ترم اول به ارشدا مرخصی نمی دیم این طرف هم اینو میگن... حالا پولش به درک..دلم از این می سوزه که فردا که مدرک گرفتیم پشم هم نمی ارزه......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 22:2 توسط سامان |
|
|
بس شنیدم داستان بی کسی بس شنیدم قصه ی دلواپسی
قصه ی عشق از زبان هر کسی گفته اند از نی حکایت ها بسی حال بشنو از من این افسانه را داستان این دل دیوانه را چشمهایش بویی از نیرنگ داشت دل دریغا،سینه ای از سنگ داشت با دلم انگار قصد جنگ داشت گویی از با من نشستن ننگ داشت کار او اتش زدن،من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن من خریدن ناز ، او نفروختن باز اتش در دلم افروختن سوختن در عشق را از بر شدیم آتشی بودیم و خاکستر شدیم از این عشق مردن باک نیست خون دل هر لحظه خوردن باک نیست آه،می ترسم شبی رسوا شوم بدتراز رسوایی ام ، تنها شوم وای از این صید و اه از ان کمند پیش رویم خنده و ، پشتم پوز خند بر چنین نا مهربانی دل مبند دوستان گفتند و ، دل نشنید پند خانه ای ویران تر از ویرانه ام من حقیقت نیستنم ، افسانه ام گر چه سوزد پر ولی پروانه ام فاش می گویم که من دیوانه ام تا به کی چنین پروانه گی پیله گی بهتر از این پروانه گی دل شبی دور از خیالش سر نکرد گفتمش ، افسوس او باور نکرد خود نمی دانم خدایا چیستم یک نفر با من بگوید کیستم بس کشیدم اه از دل بردنش آه اگر آهم بگیرد دامنش با تمام بی کسی ها ساختم وای بر من ساده بودم ، باختم دل سپردن دست او دیوانه گیست آه غیر از من کسی دیوانه نیست گریه کردن تا سحر کار من است شاهد من چشم بیمار من است فکر می کردم که او یار من است نه ، فقط در فکر آزار من است نیتش از عشق تنها خواهش است دوستت دارم دروغی فاحش است یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت بغض تلخی در گلویم کرد و رفت مذهب او هر چه باداباد بود خوش به حالش که این قدر آزاد بود بی نیاز از مستی می شاد بود چشمهایش مست مادر زاد بود یک شب از عمر سیرم کرد رفت من جوان بودم ، پیرم کرد رفت........
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:20 توسط سامان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
دی ماه من |
|
RSS
|